آرشيو پيوندها ارتباط با ما درباره پرپرونكا صفحه نخست لينكهاي روزانه
[ پرپرونكا ]
  وبلاگ
مجله الكترونيكي ادب و هنر
داستان

پسری که حوصله اش سر نرود تا نرقصد  

اگر بگوئید قیافه اش چطور است می گویم مثل کاریکاتورها مثل مریض ها . شلوار پارچه ای با دمپایی می پوشد . دندان های درشت و صورتی لاغر و جلو آمده دارد . از بس که کنار خیابان با قفسی در دست می ایستد همه او را می شناسند . بچه ها لاغرها و گاریچی ها . پیرزن ها و مردانی که یک دندان بیشتر ندارند . از صبح که بلند می شود مسواک نمی زند صبحانه نمی خورد صورتش را نمی شوید و فقط می آید پرنده هایش را بر می دارد می ایستد در خیابان . تنها دوستانش بچه ها هستند دشمن هایش هم بچه ها هستند آخر بزرگترها او به چه خاطر کنار خیابان می ایستد با قفسی که گاهی پر از پرنده است و گاهی هیچ پرنده ای هم در آن پر نمی زند . تنها کسانی که سر از کار او در می آورند بچه ها هستند . لقبش گنجشکی است . گنجشک می گیرد و کنار تیر چراغ برق خیابان می ایستد .

... ادامه داستان  


برای تولد باران  

باران داخل اتاق که می آید , پرنده ها در حال بردن کفشی به بیرون هستند , هر کدام گوشه ای از کفش را گرفته اند , یکی بند , یکی پاشنه , دو تا از آن ها هم دستگیره پنجره را گرفته اند تا پرنده های دیگر راحت تر به بیرون بروند . شکل و رنگ پرنده ها بیشتر شبیه نقاشی های کتاب قصه ها است تا پرنده های روی درخت . در اتاق باران چه اتفاقی افتاده بود ؟ کف اتاق پر است از عروسک , لباس و کتاب . روی دیوار اتاق هم نقاشی های باران وارونه شده اند ,حالا پرنده ها رفته اند ولی باران دم در اتاق خشکش زده است . وقتی به خودش می آید , می بیند که نمی تواند بایستد , لی لی کنان می آید گوشه تخت , کیفش را می گذارد و می نشیند , آن روز هم پایش درد می کرد . اتاق را می دید و فکر می کرد چرا پرنده ها کفشش را برده اند . با خودش گفت : مگر می شود که پرنده ها هم به کفش احتیاج داشته باشند ؟

... ادامه داستان  
 

[ پرپرونكا ]