| باران داخل اتاق که می آید , پرنده ها در حال بردن کفشی به بیرون هستند , هر کدام گوشه ای از کفش را گرفته اند , یکی بند , یکی پاشنه , دو تا از آن ها هم دستگیره پنجره را گرفته اند تا پرنده های دیگر راحت تر به بیرون بروند . شکل و رنگ پرنده ها بیشتر شبیه نقاشی های کتاب قصه ها است تا پرنده های روی درخت . در اتاق باران چه اتفاقی افتاده بود ؟ کف اتاق پر است از عروسک , لباس و کتاب . روی دیوار اتاق هم نقاشی های باران وارونه شده اند ,حالا پرنده ها رفته اند ولی باران دم در اتاق خشکش زده است . وقتی به خودش می آید , می بیند که نمی تواند بایستد , لی لی کنان می آید گوشه تخت , کیفش را می گذارد و می نشیند , آن روز هم پایش درد می کرد . اتاق را می دید و فکر می کرد چرا پرنده ها کفشش را برده اند . با خودش گفت : مگر می شود که پرنده ها هم به کفش احتیاج داشته باشند ؟ |