آرشيو پيوندها ارتباط با ما درباره پرپرونكا صفحه نخست لينكهاي روزانه
[ پرپرونكا ]
  وبلاگ
مجله الكترونيكي ادب و هنر
بازگشت به داستان  

برای تولد باران

باران داخل اتاق که می آید , پرنده ها در حال بردن کفشی به بیرون هستند , هر کدام گوشه ای از کفش را گرفته اند , یکی بند , یکی پاشنه , دو تا از آن ها هم دستگیره پنجره را گرفته اند تا پرنده های دیگر راحت تر به بیرون بروند . شکل و رنگ پرنده ها بیشتر شبیه نقاشی های کتاب قصه ها است تا پرنده های روی درخت . در اتاق باران چه اتفاقی افتاده بود ؟ کف اتاق پر است از عروسک , لباس و کتاب . روی دیوار اتاق هم نقاشی های باران وارونه شده اند ,حالا پرنده ها رفته اند ولی باران دم در اتاق خشکش زده است . وقتی به خودش می آید , می بیند که نمی تواند بایستد , لی لی کنان می آید گوشه تخت , کیفش را می گذارد و می نشیند , آن روز هم پایش درد می کرد . اتاق را می دید و فکر می کرد چرا پرنده ها کفشش را برده اند . با خودش گفت : مگر می شود که پرنده ها هم به کفش احتیاج داشته باشند ؟ آخه این همه آبنبات این همه عروسک , این همه کتاب قصه را پس چرا نبرده اند ؟ اصلا این پرنده ها چگونه وارد اتاق شده اند , من که در و پنجره را بسته بودم . خواست برود به مادرش ماجرا را بگوید . اما پشیمان شد . گفت که باور نمی کند .

سرش گیج می رفت و فکر پرنده ها مثل مشق های شب عید او را رها نمی کردند . همین که خواست شروع کند به جویدن ناخن هایش بادی از لابلای پنجره آمد داخل اتاق و برگ اول از کتاب قصه ما را ورق زد تا شما برسید به برگ دوم که حیاط مدرسه است و زنگ تفریح .

بچه ها مشغول بازی هستند یکی می دود , یکی آبنبات می خورد , چند تا از بچه ها هم جلو فروشگاه مدرسه هستند . کنار درخت کاج پیر مدرسه دختر کوچکی دارد برای دوستش ,شعر کلاغ ها می گن قار قار را می خواند . زنگ زده می شود و ناظم بچه ها را به کلاس دعوت می کند . من هم همراه بچه ها به کلاس می روم و روی نیمکت آخر می نشینم . باران نیمکت اول می نشیند .من حالا یکی از همکلاسی های او هستم . قدم بزرگتر است و مثل بجه های دیگر دلم به حال باران میسوزد . او نقاشی اش از همه بهتر است .معلم همیشه به او نمره 20 می دهد . او دوست دارد . از پرنده ها نقاشی بکشید . تنها می گردد و بچه های دیگر با او کمتر حرف می زنند . کیفش پر از خوراکی است . هر روز مادرش یا پدرش او را به مدرسه می آورند . او نمی تواند راه برود , اما زنگ ورزش همراه ما ورزش می کند . توی کیفش را هیچکس ندیده , بچه ها خیلی دوست دارند , کیفش را نگاه کنند . اما او نمی گذارد . امروز همه بچه ها می دانند که دیروز عصر , پرنده هایی آمده اند به اتاق باران و کفش او را با خود برده اند . چه کسی این خبر را به بچه ها داده است ؟ همه بچه ها سرشان را بر می گردانند و به من نگاه می کنند . من به آن ها نگاه می کنم و ادامه قصه خودم را می نویسم .

در قصه من بچه های کلاس مثل من داشتند می خواندند قصه پرنده ها را که چگونه کفش را با خود بردند تازه توی قصه , نقاشی پرنده ها هم هست شما می توانید ببینید زنگ که خورد باران بیرون آمد از لا به لای کلمات شلوغ مدرسه خیابان به کلمه ساکت خانه رسید به پدر و مادرش سلام کرد لباس هایش را بیرون آورد . داخل اتاق از پرنده ها خبری نبود . مادر , اتاق را مرتب کرده بود باران گوشه تخت نشست . نگاهی به ساعت انداخت , دید که وقت تماشای برنامه کودک است . به پذیرایی آمد و تلویزیون را روشن کرد خانم مجری داشت بچه ها را به دیدن یک برنامه دعوت می کرد. بعد از رفتن خانم مجری , داخل تلویزیون بهار شد . همه جا سر سبز . دختری کوچک داشت دنبال چند تا ملخ می کرد , می خواست آن ها را بگیرد ولی نمی توانست . از روی تپه ها , از میان گلها گذشت تا رسید به کنار رودخانه ای , روی تخته سنگی نشست تا خستگی در کند . خرچنگ کوچکی که روی تکه سنگی داخل آب نشسته بود . با دیدن دختر خوشحال شد . بالاخره هم صحبتی پیدا شد . دست هایش را به هم مالید . سرفه ای کرد و با صدای بلند به دختر سلام کرد . دختر با دیدن خرچنگ و سلام کردنش ترسید . اما پیش خودش فکر کرد که بالاخره باید جواب سلام او را بدهد . جواب داد , بعد خرچنگ گفت : خانم کوچولو اینجا دنبال چه چیزی آمده ای ؟ اصلا از کجا می آیی ؟ دختر که دنبال قصه اش آمده بود رو کرد به خرچنگ و گفت : دنبال قصه ام می گردم می گویند چند تا پرنده که به اینجا مهاجرت کرده اند قصه مرا با خودشان به اینجا آورده اند , من هم چون می خواستم بزرگ بشوم و قصه خودم را پیدا کنم , از توی خوابم آمده ام اینجا . حالا شما چند تا پرنده ندیدید که با خودشان قصه داشته باشند . خرچنگ گفت : مگر قصه تو چه جوری بوده که پرنده ها آن را به اینجا آورده اند . دختر گفت : قصه من خیلی طولانی است . من تازه شروع کرده ام , قصه خودم را پیدا کنم . من فقط شبها می توانم دنبال قصه ام بگردم , فردا صبح باید به مدرسه بروم . و بعد که خرچنگ گفت که هم چنین پرنده هایی را ندیده است , دختر بلند شد از میان گلها و سبزه ها گذشت به بالای تپه ای رسید و از آن جا به طرف جایی که فکر می کرد ,پرنده ها به آنجا رفته اند حرکت کرد هی رفت و رفت ,آن قدر رفت تا به شهری رسید . از میان خیابان ها و کوچه ها گذشت تا رسید به خانه خودشان . در را آهسته باز کرد , از کنار پدر و مادرش گذشت و آرام به اتاق خودش رفت و روی تخت دراز کشید . از خواب که بیدار شد فکر کرد خواب می بیند , چقدر کوچکتر شده بود – پاهایش هم سالم بودند . دوید تا به مادرش ماجرا را بگوید . از اتاق که بیرون آمد . پدر و مادرش در حال خوردن صبحانه بودند . با دیدن آنها تعجب کرد . پدر ومادرش هم مثل او کوچکتر شده بودند . اتاق , آشپزخانه , هال و همه چیزهای خانه تغییر کرده بود . موهای پدر دیگر سفید نبودند . سلام کرد و رفت روی صندلی کنار مامان نشست . وقتی دید همه چیز عادی است , حرفی نزد , فکر کرد خواب دیده است . بعد از خوردن صبحانه ,آنها لباس پوشیدند و به باران هم گفتند که لباسهایش را بپوشد . آن روز آنها به مسافرت می رفتند باران کوچک در صندلی عقب ماشین داشت بیرون را تماشا می کرد . همه جا سبز بود . درختان شکوفه کرده بودند و بوی عطر آنها همه جا بود. از خیابان های شهر گذشتند تا رسیدند به بیرون شهر . آنها آن روز می خواستند به خانه عمویش که دکتر بود و در شهر دیگری زندگی می کرد بروند . پدر برای مادر قصه تعریف می کرد و باران داشت بیرون را تماشا می کرد مقدار زیادی از شهر دور نشده بودند که باران به خواب ترسناک فرو رفت . وقتی چشم باز کرد , دکتر بالای سرش بود پاهایش به شدت درد می کرد بعدها متوجه شد وقتی آن خواب وحشتناک را می دیده. یکی از پاهایش در خواب جا مانده است . بچه ها به نظر شما این جمله که خواندید درست بود ؟ اگر کسی یک پایش را در خواب جا بگذارد می توان مثلا رنگ آبی را کمتر از بنفش دوست بدارد ؟ آن روزها باران آن گونه بود . خوب بگذریم . اما سالها بعد آسمان یک روز تیره شد بعد ابر آمد و شروع کرد به باریدن هی بارید و بارید آنقدر که باران دوباره بزرگ شد و شروع کرد به پیدا کردن قصه اش . به اتاق آمد , دفتر نقاشی اش را بر داشت و شروع کرد به نقاشی کردن . اول یک درخت بزرگ وسط برگ اول کشید زیر درخت پر از سبزه و گل بود دوردست ها را هم چند تا در خت و یک خانه کشید بعد خودش را زیر درخت کشید که منتظر ایستاده بود , منتظر چه کسی ایستاده بود ؟ خودش هم نمی دانست . در همین هنگام چند تا پرنده از آن طرف خانه که دوردست ها بود آمدند و روی درخت نشستند پرنده ها شلوغ می کردند یعنی بازی می کردند . یکی از پرنده ها که خسته شده بود آمد که روی زمین استراحتی بکند چشمش که به باران افتاد ,جیک جیکی کرد که یعنی سلام . باران هم جواب سلام پرنده را داد پرنده گفت این جا منتظر کسی هستی ؟ باران گفت : که دنبال قصه اش می گردد پرنده گفت : قصه تو چه رنگی است چه اندازه ای است ؟ باران گفت : قصه من خیلی طولانی است . چند روز پیش چند تا پرنده به اتاقم آمدند و کمی از قصه مرا با خودشان بردند . من حالا دنبال آن چند تا پرنده آمده ام . پرنده کوچک که زیر تاثیر حرف های باران قرار گرفته بود , پیش دوستانی رفت وماجرا را برای آن ها تعریف کرد . بعد همگی با هم پائین آمدند و رو به روی باران ایستادند . در همین هنگام بود که خورشید خانم زیبا از پشت کوه آرام آرام بالا آمد و باران هم قطع شد . ابرها ,پرنده ها زمین ودرخت همگی رفتند و زنگ ساعت , زنگ خانه ,زنگ مدرسه و خلاصه, تمام زنگ های جهان به صدا در آمد تا باران دوباره به مدرسه برود و نتواند دنبال قصه اش بگردد از آن روز باران آنقدر به مدرسه رفت كه شد روز تولدش . صبح يك روز تولد هم مي تواند هر گونه اتفاق بيفتد . بعد از اين جمله باران مي تواند بلند شود و ببيند آنقدر گريه كرده كه تمام اتاق را آب برداشته بعد او از وسط دفتر نقاشي اش يك برگه مي كند ‘ قايقي مي سازد و با آن دنبال قصه اش مي گردد يا مي شود باران از خواب بلند شود ‘ ببيند قدش بلند تر شده است آنقدر بلند كه به راحتي مي تواند ستاره از توي آسمان بردارد و با استفاده از نور آن دنبال قصه اش بگردد. اما آن روزصبح اتفاق ديگري افتاد . هنگامي كه باران خواب بود ‘ كسي كه داشت اين قصه را مي نوشت به اتاق باران آمد و پنجره اتاق را باز كرد . بعد پرنده هاي زيادي يكي يكي به اتاق آمدند آنها با خودشان يك كفش هم آورده بودند . كفش را گوشه تاقچه گذاشتند و بعد شروع كردند به خواندن آواز . پرنده كوچكي كه آن روز با باران دوست شده بود ‘ آمد و پتوي او را از رويش كنار زد . باران احساس كرد دارد خواب مي بيند . ولي وقتي آن همه سرو صدا به گوشش رسيد ديد اشتباه مي كند . او دوست نداشت از خواب بيدار شود ولي وقتي كه پرنده كوچك كنار گوش باران جيك جيكي كرد . ديگر باران حسابي از خواب بيدار شده بود . اتاق پر از پرنده بود . باران بلند شد و توي رختخواب نشست . احساس كرد قدش بلندتر شده است . پرنده ها كه ديدند باران بلند شده است . اول گردبندي شدند دور گردن او حلقه زدند . بعد گلي شدند ‘ روي موهايش نشستند . داخل كفش پر از قصه بود . قصه هاي خوب و شيرين ‘ آنها به كمك هم كفش را پاي باران كردند آن روز باران مي توانست با دو پايش راه برود يا حتي بدود تا قصه خودش را دوباره شروع كند !

 

فرودين ماه 79

 

[ پرپرونكا ]