آرشيو پيوندها ارتباط با ما درباره پرپرونكا صفحه نخست لينكهاي روزانه
[ پرپرونكا ]
  وبلاگ
مجله الكترونيكي ادب و هنر
بازگشت به داستان  

پسری که حوصله اش سر نرود تا نرقصد

1

اگر بگوئید قیافه اش چطور است می گویم مثل کاریکاتورها مثل مریض ها . شلوار پارچه ای با دمپایی می پوشد . دندان های درشت و صورتی لاغر و جلو آمده دارد . از بس که کنار خیابان با قفسی در دست می ایستد همه او را می شناسند . بچه ها لاغرها و گاریچی ها . پیرزن ها و مردانی که یک دندان بیشتر ندارند . از صبح که بلند می شود مسواک نمی زند صبحانه نمی خورد صورتش را نمی شوید و فقط می آید پرنده هایش را بر می دارد می ایستد در خیابان . تنها دوستانش بچه ها هستند دشمن هایش هم بچه ها هستند آخر بزرگترها او به چه خاطر کنار خیابان می ایستد با قفسی که گاهی پر از پرنده است و گاهی هیچ پرنده ای هم در آن پر نمی زند . تنها کسانی که سر از کار او در می آورند بچه ها هستند . لقبش گنجشکی است . گنجشک می گیرد و کنار تیر چراغ برق خیابان می ایستد . قد بلند است انگار می خواسته دراز بشود خب می شود حالا که سنی ندارد 12 سال شاید هم 13 سال . اما من می گویم بچه است . قدمی هم از 5 سالگی این طرف تر نیامده مثل بعضی از گیاهان قد کشیده زود . مثل پیچک . اصلا پیچ های زیادی ریخته شده توی زندگیش توی صورتش توی چشمش توی قوزک پای راستش توی دندان ها ی شیری اش . امام می دانم هر روز صبح صبحانه نمی خورد مسواک هم نمی زند و صورتش را هم گمانم نمی شوید .

می آید سر خیابان با پرنده هایش مثل دیروز . فقط شاید امروز کمی قدش یا مویش بزرگتر شده باشد یا شاید سر خیابان با پرنده هایش مرده است . خانه آنها هر روز مهمان می آید . از آسمان از زمین از شرق از غرب . از همه جا برای آنها مهمان می رسد . می گوید : نمی تواند در خانه بماند قفس را بر می دارد ( اگر قفس را با خود نیاورد بچه های مهمان گنجشکها را می کشند ) می آید توی خیابان گاهی خسته می شود . توی باغچه می نشیند و شلوار پارچه ای اش این روزها کمی پاره شده است . اما عین خیالش نیست خیالش توی پرنده هاست توی این که از گوشه قفس گنجشکی دانه بخورد یا نخورد . توی آفتاب می گذاردشان . می گذاردشان کمی هندوانه نک بزنند . آنها را با خودش از ابتدای کوچه تا انتهای کوچه که سر خیابان است , گردش می دهد . می دود , گاز می دهد با یک دست مثل موتور می شود صدا در می آورد . گنجشکها خودشان را سفت می گیرند و او گاز می دهد گاهی ترمز می کند و حتما خوشحال هستند آنها که هوای خنکی , بهشان خورده . آن پرنده های کوچک را می گویم .

 

2

بچه ها دورش جمع می شوند تا اذیتش کنند . او فرار می کند , می رود کنار مغازه ای می ایستد , من دیده ام , می بینم و خواهم دید که دو پسر بچه با دوچرخه می روند طرف او و او می ترسد می رود کنار مغازه ای . آنها می خواهند پیراهنش را بکشند و بخندند , او که فرار کند , خنده ی آنها بیشتر می شود . آمدم جلو به یکی از آنها که می آمد طرف من گفتم چکارش دارید ؟ او هم ترسید , فکر کرد از اقوامش هستم و رفت با دوستش . رفت که فردا بیا ید و من نباشم و کسی مثل من نباشد تا او بتواند کلی بخندد .

صبح هایی که باران می آید زیر درخت نارنج خانه می ایستد با انگشت اشاره اش که دراز شده است . و گنجشکهای خیس , مریض , گنجشکهای بی چتر می آیند روئی دست او و روی انگشتش می نشینند , و او آنها را بو می کشد . گاهی گنجشکها بوی درخت چنا ر پائیزی می دهند گاهی بوی خوب انارهای ترک خورده . تا عصر همه ی خانه پر است از گنجشک و مهدی میان آنها ایستاده دارد برایشان آب و دانه می آورد . سرش خیلی شلوغ است . کار دارد , نمی تواند با من صحبت کند .

 

3

دیروز مهدی توی خیابان بود . بجای گنجشک توی قفس پرنده ها , چند جوجه پنبه ای گذاشته بود . گفتم مهدی پرنده هات , گفت رفته اند بچه درست کنند . گفتم مگه توی قفس نمی شده بچه درست کرد گفت که نه , چی می گی زشت است اگر بابام بفهمه از خونه بیرونم می کنه ! بابا گنجشکها را بیرون کرده و بجای آنها این جوجه را داده .

4

از بند دوم تیر چراغ برق بلندتر نیست . همه ی بچه ها ساکت بودند . بچه های مدرسه گل بهارید . آن روز همراه معلم شعرشان آمده بودند تا در مورد مهدی شعر بگویند . معلم آقای پروانه داشت در مورد قد مهدی می گفت . یکی از بچه ها سوال کرد : اجازه , آقا با این قد می تواند با سگ ها دوست شود ؟ معلم گفت : البته , بشرط آنکه لباس آبی تنش کند . دانش آموزی که چاق بود , نه یعنی داشت چاق می شد , با زحمت سوال کرد : اجازه آقا , یعنی اگر زیاد بخندد چاق می شود ؟ همه ی بچه ها خندیدند . معلم گفت : مهدی نیازی به چاق شدن ندارد . مهدی از صبح سروکارش با پرنده ها است .

آدم های اینجوری بلدند طوری بخندند که چاق نشوند ! معلم داشت می گفت و حالا دور و بر بچه ها آدم های دیگری نیز اضافه شده بودند . مهدی کنار تیر چراغ برق لبخند می زد و حالا بچه های کلاس آماده می شوند تا در مورد او شعر بگویند . امتحان ثلث اول آنها آن روز در خیابان برگزار شد . معلم شعر می گفت هر کس باید از زاویه دید خودش بنویسد . از هر کجا که مهدی را دیده است و می بیند . حتما لازم نیست از پرنده هایش بگوئید . مهدی مادری دارد که چهار بار مستقیم خودش با دست خودش خانه را پر از درخت بهاری , درخت فندق و کمی هم درخت شورمزه کرده است . آن هم فقط بخاطر مهدی و پرنه هایش . تازه پدرش در اداره می نشیند , نامه می نویسد برای رئیس مدرسه ما تا مهدی بیاید بدون هیچ مقدمه ای درس سوم کتاب فارسی پنجم ابتدایی را برای بچه ها مثل بلبل بخواند . آخر مهدی در اثر دوستی پرنده ا زبان آنها را بلد است . پس می بیند که مهدی را می شود از زاویه های مختلفی نگاه کرد . بچه ها که هیجان زده شده بودند . هر کدام دفتر شعر خود را باز کردند و شروع به نوشتن کردند , می نوشتند و بلند می خواندند .

مهدی روی تپه ایستاده

می خواهد ستاره ها را تبدیل به گنجشک کند . قاسمی خواند و بچه ها کف زدند . احمدی که شاگرد اول کلاس بود و پدرش هم رئیس مدرسه , مغرورانه سرش را تکان داد و می خواست بخواند که معلم گفت : بگذار رستمی بخواند بعد تو . رستمی که از شهری دیگر آمده بود , با صدای نازکی که داشت خواند :

جوجه ها در قفس دانه می چیند

و بعد که نگاه با آینه می کنند

انگار که توی خواب خود راه می روند

رستمی خواند و بچه ها کف زدند . باور نمی کردند , رستمی این قدر خوب بگوید . بعد معلم اشاره کرد به احمدی و احمدی با صدای بلند شروع به خواندن کرد .

گنجشکی مرده ,

کس نمی داند مهدی می داند با نه

من دلم می خواهد برگردم

یک پفک اشی مشی بدهم به او

حتما خوشحال می شود .

و بچه ها کف زدند . روزها گذشت , بهار شد , عید . مردم با تنگ های ماهی می رفتند خانه . بعد تابستان , صدای کولر ها شب ها نمی گذارد بخوابم , خسته شده ام . مادرم قرار است ببردتم کلاس نقاشی . دوباره پائیز آمد و درختان چنار قرمز شدند . ما در پائیز خوشحال هستیم , چرا که دوباره به مدرسه می رویم و معلم های ما زحمت می کشند با ما درس می دهند . اما امسال آقای پروانه نیست به جایش معلم دیگری آمده , او مهدی را نمی شناسد .

یک روز زمستان بود و ما تا درس 12 دهم آمده بودیم . مهدی را دیدیم کنار تیر چراغ برق نبود جایی دیگر ایستاده بود و داشت بلند بلند صحبت می کرد . می گفت , من روزهای یکشنبه می روم به صحرا می روم پای پیاده . قفسم را می گذارم روی شاخه ای 20 تا 30 گنجشک می گیرم . من پرنده ها را می خواهم بزرگ کنم , بعد یکی یکی رنگشان کنم , بفروشمشان . پرندگان هم می گذارمشان . پولدار می شوم و می روم ساندویچ می خورم . یکی از مغازه دارها صدایش زد و گفت بیا بیا یک کیک بدهم بخوری , اما او نرفت , ایستاد و تعریف کرد . من که از نانوایی آمده بودم , رفتم جلو و گفتم نان می خوری گفت نه , آخه نان خالی که نمی خورند . گفتم : بیا سوار شو , سوار دوچرخه من , تا بگردیم توی شهر . گفت می ترسم , من پیاده شدم و همراهش راه افتادم توی بازار . غروب بود و داشت شب می شد . از کنار مغازه ها گذشتیم تا رسیدیم سر کوچه شان . نه پرنده داشت و نه قفس . کنار تیر چراغ برق مثل روز روشن بود . بچه های کوچه داشتند فوتبال بازی می کردند و با دیدن مهدی , ول کردند و آمدن طرف ما . مهدی گفت : برید , برید . اگر بابام ببینه با شما هستم کتکم کی می زنه . و گاهی از این طرف با آن طرف می رفت . نمی ایستاد . بچه ها حرف هایی می زدند و می خندیدند . نان روی فرمان دوچرخه سرد شده بود , مادر نگران و پدر منتظر بود . یکی گفت , ژاپنی , یکی گفت بندری , نمی فهمیدم . می گفتند و می خندیدند و من نمی فهمیدم . بچه ها کوچک بودند نصف مهدی . گفت : برین برین بابام می آد کتکم می زنه و بچه ها رفتند . حالا من هم می روم , خواهم رفت تا در راه الکی زنگ دوچرخه را هی بزنم , هی بزنم تا همه ببینند من دارم تا برای یک آدم مخصوص بگویم مهدی , قفس پرنده هایش را ندارد .

 

6

کم می بینمش , نمی دانم کجا می رود , شاید هر روز یکشنبه است که می رود . گنجشک بگیرد . حتما حالا از بند دوم تیر چراغ برق بلند ترشده است . از خواب بیدار می شود , مسواک می زند , صبحانه نمی خورد گمانم صورتش را هم نمی شوید کجا می رود را نمی دانم اما هر کجا که باشد گنجشکی است . قبلا یک روز گفته بود اگر روزی گنجشکها نباشند بدانید که آنها را برده اند توی تلویزیون تا نشان دهند و پولدار شوند . بعد او می رود , یعنی رفته بود با گاز , بوق هم زده بود توی باغ توی پارک توی صحرا تا گنجشک ها را خبر کند . کم می بینمش , توی مدرسه در و دیوار راهرو پر است از شعرهای بچه ها که برای مهدی گفته اند . دیروز یکی از بچه ها که نقاشی اش از همه بهتر بود می خواست نقاشی مهدی را بکشد , او را آورده بودند به مدرسه . آن روز که محمدی می خواست از مهدی نقاشی کند , سرما خورده بود . دستش می لرزید . مهدی روی صندلی نشسته بود . و بچه ها تشویقش می کردند , تکان نخورد . اما مهدی وسط نقاشی بلند شد و گفت : مادرش را بیشتر دوست می دارد و رفت .

 

7

دیگر هر روز می بینمش , هر عصر , جای خلوتی را گیر آورده و می رقصد , یکی رد می شود و می گوید ژاپنی برقص و او می رقصد , یکی می آید و دستش را می گیرد تا با هم برقصند و می رقصند . هر وقت تنها است و راه می رود بشکن می زند . کمی می ایستد می رقصد و دوباره می رود . شب ها تا دور موقع می رقصد . اصلا صبح که از خواب بیدار می شود , مسواک نمی زند صبحاه نمی خورد و حتما گمانم رویش را نمی شوید . صحرا نمی رود , گنجشک ندارد , گنجشکی نیست و فقط می آید کنار تیر چراغ برق و می رقصد . شانه هایش را می لرزاند , کمرش را قر می دهد , و بشکن می زند . یک روز بهش گفتم : چرا می رقصی , چرا اینقدر می رقصی . اصلا رقص را از کجا یاد گرفته ای مگر دیگر گنجشک ها را دوست نداری . قفست را چکار کرده ای ؟ سرش را آهسته بلند کرد و قطره ای اشک از گوشه چشمش روی دست چپش افتاد , بعد گفت که نه دیگر دوست ندارد هیچکس را فقط می خواهد برقصد . بهش گفتم : دروغ می گویی . تو دروغ می گویی . نگاهم کرد و سرش را آهسته تکان می داد . با لبخندی گفت : درست فهمیدی من حوصله ام سر می رود توی خانه بابام نمی گذاره برقصم – تا همه چیز را به هم بریزم . من حوصله ام سر می رود و دوباره خندید و گفت : خب , حوصله اش سر نرود تا نرقصد .

10/9/79

 

[ پرپرونكا ]