نه آن سوي افق رفته اي با دسته اي ملافه سنگين
نه از دل آينه پريده اي سمت دريا
هر چه باشد تو پنهاني گشوده اي صفحات رنگين ات را
من به قاعده ي كرم هاي شب تاب حلقه ي تازه اي زده ام
برف اگر ببارد همپايش براده هاي آهنم
باران در من خصوصيت تكرار آوازهاي در انتهاي شب خيابان ها را دارد
بروم
اصلا من كيستم كه گستاخ رو به روي قصد خارج شدن انرژي خورشيدي
از دايره هاي مكمل تو را دارم
من به حرام كردن گوشت هاي خودم شنواترم
به رفتن در مدح دلقكي كه باز مي شود مي نوازد خود را با زور در مجلس بمباران روح
اگر شعري گفتم چرا تو بايد باشي
مگر در خواب ، در لرزيدن دستهاي بعد از تولدم
در اندام افتاده روي تخت كناري ام بعد از فوران ابر
: نمي ايستي گرم بگويي
پسر بد ! فقط بخاطر هاديت مي آيم تا دست هاي سفيدم را جا بگذارم
از جلو آينه از برخورد سياسي ات با استاد
از مراسم طرح و توطئه ي عاشقانه ي چتر و كلاه
از اين كه تو را بايد برسانم به قرن هفتم
: از انتظار اين كه بيايي و لبخند بزني و بگويي
واي من تازه فهميده ام عاشق مادرم هستم
خلاصه از تمامي جهات حمله مي كني
در نگراني مدير از سر و وضع من
و يا تمسخر دانش آموزان در تكرار آدم كم حواس
گل ها باز مي شوند
كمي نارنجي و بعد قرمز محض
با ژاكت زمستاني ات همين تكراري
نه ، اصلا بخاطر مرگ كسانت نيست كه پاي بيابان در تو رسيده
يا اين كه شب ها غولي از ادامه ي ناخن هايت بيرون مي زند
: در تو گردش مي كند ، مي دمد خواب هايي با اين تصاوير را
مردي از تاكسي پر از عروسكان نازنازي پياده مي شود
از پله هاي خانه ي شما بالا مي رود
تو تنها هستي وقتي او مست مي كند بعد بخيه ي چشمها و لبان خود را مي گشايد
تا برق كشي كند اتاق تو را به شيوه ي رمانتيك
تو تنها هستي و تلفن مدام زنگ مي زند
چراغ ها روشن مي شود
صحنه خالي است
او هميشه دير مي رسد ، لباس هايش را مي كند
: آبي مي خورد و مادر مي گويد
: چرا پريشان حالي از ديروز تا حالا
مگر سوخت برده مادر ـ ناراحت نباش
بايد بهترين صبر خدا را چيد در ادامه
تا تعلق بار تو نكند آسمان
تصادفي است كه همه چيز اين صحنه خالي است
تو چيزي نمي گويي و دلت غوغاست
: بعد كسي از پشت ديوار در مي آيد كه
مثلا اگر ساعت 4 بعد از ظهر بيايي من از ساعت 3 قند توي دلم آب مي شود
من اگر بخواهم ادامه ي اين شعر را بنويسم
يقينا در اخترك بعدي نشسته ام كه پسرك مو طلايي مي آيد و
? مي پرسد : چكار داري مي كني
? مي ميزنم . كه چي ؟ كه فراموش كنم . چي را فراموش كني
? سر شكستگي ام را . سر شكستگي از چي را
سر شكستگي از اين كه بعدا مي ندارم تا تو بيايي همين سوال را از من بكني
و من به تو بگويم برو ، برو تا برسي به صفحه 72 كه من زير درخت سيبي نشسته ام
تا تو بيايي مرا اهلي كني ولي تا صفحه 76 اصلا مهم نيست ـ صفحه 76 آنقدر قشنگ است كه نگو . من اين چند سطر را عاشقانه مي خوانم و بعد خدا حافظ .
بايد خيلي خيلي حوصله كني ، اولش يك خورده دور تر از من مي گيري اين جوري
ميان علفها مي نشيني ، من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گي
چون تقصير همه ي سوء تفاهم ها زير سر همين زبان است ،
عوضش مي تواني هر روز يك خورده نزديك تر بنشيني و كم كم من اهلي مي شوم
اما لحظه ي جدايي ، آخ ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم .
: شهريار گفت
تقصير خودت است ، من كه بدت را نمي خواستم ، خودت خواستي اهليت كنم .
ـ همين طور است ـ
گفت :آخر اشكت دارد سرازير مي شود
ـ همين طور است ـ
: پس اين ماجرا هيچ فايده اي به حال تو نداشته
ـ چرا واسه خاطر رنگ گندم .
|