دل من يك روز از جايت برخاسته
به خيابان مي رفته شكل شور بختي توي ساحل
صخره هايي همراه داشته كه روي آن پيكاسو ظهور كرده
همراه كتاب هندسه ي بچه هاي توي مدرسه
مثلا كه چه مي گويي
مي خندي پس اين صخره و اين شعر از شما چه پنهان مي شود تا سر وقت به
مقصد رسيده است
باز تكرار مي كنم اگر دوستي از فرار تو سمت رنگين كمان
از هديه يك قورباغه سبز به من چيز بيشتري بداند
مي توان او را مسيح سبز ناميد
مي توان انگشتهايش را پهن كرد توي آفتاب
يا همين جوري به سلامش دو تا موي رها يا دو تا و نصفي گلوله وصل كرد
نمي بينم كه بدانم كه سؤال تو شبيه خنده دارد
آخر اين دل كه ديگر كفش پايش نيست
عريان است مثل سكوت ميان فروغ
دروغ اگر بگويم پيدا مي شود پليس
توي ايست بايد بدويم و بانگ بلند خروسان ما را به اجتماع كوچك كلاغان برساند
حالا اگر گفتي چه حرف هايي فداي سرت
كه ميان من و تو صلح افتاد و بلند نمي شود دود
پس به سلامتي مي رويم وراي ترانه هاي خيام و
جهان به شكل گلي در منقار دارم
به قيد ضمانت بازي مي كنم
و آخرش به ديدن تو نمي توانم از روستاهاي خطر ناك ديدن كنم
با دوستان بخندم
و گاهي ميان اجرام آسماني اتاقي بگيرم و
شعري بسرايم با اين مضمون
چو بلبل روي گل بيند زبانش در حديث آيد |