نوشتن را بر مي دارم روي آب براي ابد را
كنار درختان مسيزم مي گذرد يك كاميون جوي و لحظه اي شب
جاي صندلي ها را به جاي من بياوريد
صندلي ها هزار و سيصد و هفتاد و نه بار جواب گلوله را با گلوله مي دهد
نوعي ازل توي دلش نشسته
مي توانم در هواش شيطنت كنم
به سرعت بروم گره سرش را ميان دو زنگ مدرسه بكارم
قورباغه ها را جمع كنم تا نوعي عرفان جريان پيدا كند وسط ستاره ها
خلاصه ي مطلب وقتي تصميم مي گيري از جايت چهار بار بخندي
قد يك اسب مي شود صداي زندگي ‚ بدرد لاي بوسه مي خورد ‚ بدرد بيماري
هادي كه درد مي كشد كسي نمي فهمد درد نوعي كتاب مقدس در دست دارد
و تو مي گويي نمي فهمم
مي گويم وقتي كسي نمي فهمد‚ مضحك نيست‚ تنها است‚ بيمار است‚ متروك است
كافكا است
بلند مي شوي از جواب لحظه اي بعد منفجر مي شوي توي قلب كه دو اتاق دارد
يك اتاقش رنج ‚ يك اتاقش شادي ‚ خيلي بلند نخندي و گرنه رنج در اتاق ديگري
بيدار مي شود ‚ يقه مان را مي گيرد و موج بر مي دارد اين جا درياي كنار بوشهر
كه مي گويند پليس دارد از روي اسلحه اش جمع مي كند لبخند دو چشم پر ماهي را
اين جاها است كه 3 ميليون نفر مي آيند تا همراه يك غول بگريند ، برومبند، بگردند
توي صداي راوي كه مي گفت :
از زندگي گهش نصيب ما شد
آي زندگي راهي براي براي جلوگيري از تعطيلي دانش آموزت ياد نگرفتي |