حول جهنم برايت دوچرخه سواري با كلمات پر آواز با تعدادي بيماري قشنگ تا نگاه مشكوك نيچه راه انداخته ام
در خواب هايت كه مي دانم توازن درياچه به من مي خورد جا پاي پدر بزرگ
(شنا مي كند
سقراطي كوچك با زهر فقط به خاطر تو
قطعه اي از نمايش جلجتا تا وسط جمعيت نگاهي كني و آسمان اتاق قرار هايمان شود
مي ماند بيايم با تفنگ معلم دهكده
تو را از سازمان حقوق بشر از پشت آرامگاه سعدي بكشم تا ارتفاع آفتاب
تا با روبانت شكل گلي بسازي برايم
با فشار خونم اناري درست كني
و در انتهاي چشمانم مردمكاني تازه ساز پاس دهي به تاريخ
هي ! كلمات پا در آورده به سوي مادگي تو حمله مي كنند
چرا دور مي شوي از باز كردن كتابي تازه
از تصادف دو شيء نا مرئي در بستري سفيد
قول مي دهم
به جاي تو نيمي از شكار آهو به زنم به خودم
من به سختي گاز گرفته ام تا كنار تو
دور جهنم راه افتاده
سر هر خط آتش روشن با انسان هاي پدر بزرگم با اژدها با اسب
(با پايان موسمي جاده ها در من گرفته است
دقايقي طولاني جهان سرما خورد
تو از رنگ سفيد در آمدي با بوي پيراهن
من مست بودم
با خط كش خودم را چهار برابر كردم تا سرما بخورم ، با جهان يكي شوم تو آمپول
(بزني ما را
و با اشاره اي صندلي بكارم آب دهم پارو بكشم
با اشاره اي آن ور افق قاطي پرنده ها پريده است رنگ من
سر قرار مي آيي با علامت سؤال جاي دور مي رويم
جزيره ها و درياچه ها را بر مي گردانم به اولش
تا وصل كني به موهايت لانه كلاغان كني و يكي را بفرستي مرا پيدا كند
و او برود روي صندلي بنشيند و چاي بخورد و مست كند و تنفس مصنوعي بكشد
من اما تو را براي جمله هاي طولاني دعوت مي كنم
چرا كه دامنه ي تو را پارينه سنگي كرده است روزگار
شيشه مي شكند و مرد بيرون مي پرد و روز هشتم آفرينش است
پليس مي رسد سؤال : قبلنا چه بوده اي ؟
رعد و برق
آفتاب برقرار
طاقت دل هاي طاق
محو مي شوم تا بهار كه لاي هر درخت منقار مي زنم به هم
عسل مي دهم به تو چهچهه مي زني به رنگ اشك مي ريزيم
به صحرا تو را عشق مي تواند باريده باشد رو به رويم |