آرشيو پيوندها ارتباط با ما درباره پرپرونكا صفحه نخست لينكهاي روزانه
[ پرپرونكا ]
  وبلاگ
مجله الكترونيكي ادب و هنر
بازگشت به نقد  

شب اول

نقدي بر مجموعه شعر من پسري ساده براي بهار هستم
محمدرضا ياسيني

زماني، تام جونز خواننده‌ي انگليسي در پيش‌در آمد ترانه‌اي خوانده بود كه (( بعضي از مردم نمي‌توانند، نخورند و بعضي از مردم نمي‌توانند، ننوشند و بعضي نمي‌توانند، سيگار نكشند، اما من نمي‌توانم كه عاشق تو نباشم )) و در ادامه من به اقتضاي اين نوشته مي‌خواهم اضافه كنم، بعضي از شعرها اما نمي‌توانند افسرده نباشند .

بعضي از شعرها افسرده‌اند . اين افسردگي به معناي پژمردگي نيست تا از اين رهگذر مثلاً گل تازه‌اي را زيبا بناميم و گلي افسرده و پژمرده را نازيبا . اين افسردگي مثل افسردگي آسمان پاييز است آن هنگام كه بسته است و زيبا . بعضي از شعرها بسته‌اند و ما را مي‌بندند . ما را غمگين مي‌كنند . اندوهي در جانمان مي‌نشانند . اينها افسردگي‌شان مثل يخ است . يعني گونه‌اي فيزيك خود را دارند . مثل قهوه كه تلخ است چون بايد باشد و اگر نباشد، ديگر قهوه نيست . نه اينكه اين شعرها سياهند و مثلاً چنانكه زماني مصطلح بود، نااميد كننده‌اند . اگر بخواهم مثالي بزنم ابتدا مايلم كه اسم پرويز اسلامپور را بياورم .

وقتي كه سرود : چه مي‌توانستم جزين كرد / كه در باد بايستم و باد / راستاي اندامم را ببرد اين تكه از شعر او اگر ما را افسرده مي‌سازد بيشتر به خاطر آن است كه در دايره‌اي وسيع‌تر ما را به باد پيوند مي‌دهد و اين انتشار ناگهاني، مرا افسرده مي‌سازد، چون مرا دچار هراس مي‌كند و اين اگر ربطي به (( بريدن )) هم دارد كه اندامم مثل قطعه‌اي از كيك بريده مي‌شود بيش از آنكه (( بريدن )) ، ما را افسرده سازد، اين احساس همبري با باد است كه ما را افسرده مي‌كند .

جداي از ناهمبر بودن شعرهاي محيط با اسلامپور، در اين شعرهايي كه افسرده‌مان مي‌سازد، آنها همنشين‌اند . اين هم‌نشيني در نگاه محيط است به اشيا . در اين نوشته، قصد من نگارش در مورد اين هم‌نشيني نيست بلكه چالش با شعر محيط است و افسردگي‌هايي كه خاص شعر اوست كه شعر اسلامپور طبعاً مجالي ديگر را مي‌طلبد .

جسدي با فانوس بالا آمده دارد

اتاق من

روي خاكريز اين مرد پرنده‌ها را وحشي‌تر مي‌كرد .

در همين ابتدا اين را بگويم كه هم‌ارزي جسد با فانوس، به عكس بايد شعر را از افسردگي برهاند . يعني اين تكه از شعر به لحاظ محتوايي داراي باري خوشبينانه است . فتيله‌ي فانوس بالا مي‌رود و نور را بالا مي‌برد و اتاق پر از نور مي‌شود و جسدي كه در اين اتاق هست به مانند فانوس، به جاي آنكه اتاق را پر از تعفن كند، پر از نور مي‌كند . پس جسد بادكرده و بالا آمده، منطبق مي‌شود بر نور فانوسي كه بالا آمده است . و سنگر در اين شعر تبديل مي‌شود به اتاق كه جايگاه امني است و تخصيص مي‌يابد به اضافه‌ي (( من )) تا ما با محتوايي خوشبينانه راهي يابيم به روي خاكريز و از آنجا با اين زمينه‌ي درخشان و نوراني با مردي روبرو شويم كه پرنده‌ها را – و شايد هواپيماها را - جري‌تر مي‌كند .

و اما اين تكه با اين محتواي مشحون از اميد، نمونه‌اي افسرده است . براي اينكه سايه‌ي (( جسد )) روي اين تكه، مثل يك بختك افتاده است . اگر در مثالي كه از شعر اسلامپور دادم، رفتار باد با من شاعرانه، شعر را افسرده مي‌كند . اينجا سنگيني واژه‌ي جسد است كه اين افسردگي را ايجاد كرده است . اين سنگيني البته يك چيز ناديدني و متافيزيكي نيست . اين سنگيني عبارت است از تمامي آن احساساتي كه هنگام شنيدن واژه‌ي جسد در ما برانگيخته مي‌شود و تاريخي كه پشت اين كلمه خفته است و وقتي محيط، شعر خود را با اين كلمه شروع مي‌كند؛ همه آن احساسات را به يكباره در ما مي‌‌شوراند و اين ما را مي‌راند به سمت همان جنس از هراسي كه در آن تكه از كار اسلامپور موج مي‌زد و در اين شعر هم هست و ما را افسرده مي‌سازد .

در شعر شماره‌ي 33 ، بلندترين كوه جهان، كلاس صبح مي‌شود :

بلندترين كوه جهان

كلاس صبح است

بچه‌ها در چاله‌ها مي‌ريزند

و فردا تعطيله – فيتيله

 

دورترين كوه جهان

در تلويزيون پخش نمي‌شود چرا؟

دومي به اولي گفت

كه مرد با اسب در برف آمد

و دست‌ها لرزيدند

در زنگي كه ما دورترين كوه جهان را فرا مي‌گرفتيم؛

و معلم يكي يكي از بالاي دره‌ها و صندلي مي‌ديد

و بچه‌ها را دوتا دوتا

از كلاس اخراج مي‌كرد .

بلندترين كوه جهان

كم كم

خلوت و سرد

گوشه‌ي انباري مدرسه پيدا شد .

در اين شعر، هم‌ارز كردن بلندترين كوه جهان با كلاس صبح، ما را به شگفتي مي‌اندازد و بعد اين شگفتي با ريختن بچه‌ها در چاله‌ها به اوج مي‌رسد . اين احساس شگفتي اما يك كنش رواني نيست . زيرا در آن صورت ممكن است خواننده‌اي يافت شود كه پاسخ او در ايجاد احساس شگفتي، مبني بر عدم وقوع آن باشد . اين شگفتي ليكن، برآيندي است از نحوه‌ي قرار گرفتن و گزينش واژه‌ها در محور جانشيني و هم‌نشيني. بر اين اساس، هنگامي كه بلندترين كوه جهان، بدون هيچ توضيحي تبديل به كلاس صبح شود، اين كلمات هستند كه با نحوه قرار گرفتن‌شان روي صفحه‌ي كاغذ، جبراً به يك شگفتي شاعرانه و نه رواني مي‌انجامند . و البته با همين منطق، افتادن بچه‌ها در چاله‌ها، تبديل مي‌شود به نقطه‌ي اوج اين شگفتي .

قصد من در اينجا، توضيح شعر نيست، اينها را گفتم تا شعر را برسانم به چهار سطر فرجامين، كه آن افسردگي شكل مي‌گيرد . آنجا كه بلندترين كوه جهان، خلوت و سرد، گوشه‌ي انبار مدرسه پيدا مي‌شود . يعني در اين شعر ما از شگفتي به افسردگي مي‌رسيم . آنقدر شگفت‌زده مي‌شويم تا در گوشه‌اي از انبار يك مدرسه، بفسريم . البته شكي نيست كه در محتواي اين شعر، نگاه اجتماعي شاعر است كه ما را به اين افسردگي دچار مي‌نمايد . آنجا كه از دست‌هاي لرزان سخن مي‌گويد و ناچاري كار آن معلم در اخراج بچه‌ها، اين بديهي است . آنچه كه مي‌خواهم بگويم، حركت كلمه‌ها و سطرها در ساختار شعر است كه چگونه موجب اين افسردگي مي‌شود . در آن مثال، اين حركت را هراس به وجود مي‌آورد، چنان كه در كار اسلامپور هم‌چنين است و در اين يكي، شگفتي به وجودآورنده‌ي افسردگي است . و اين فراتر از پس زمينه‌هاي اجتماعي كار محيط و يا اسلامپور است . در همين شعر شماره‌ي 33 آنجا كه از علت پخش دورترين كوه جهان در تلويزيون پرسيده مي‌شود، باز ما با آن شگفتي روبرو مي‌شويم . يعني برآيند اين شگفتي تبديل مي‌شود به افسردگي شعر و چقدر ما بايد بگرييم بر اين مصيبت كه بلندترين كوه جهان، آنجا گوشه‌ي انباري پيدا شده است . در پس زمينه‌ي اين گريه، يك دنيا حرف‌هاي اجتماعي نهفته است اما حركت و جابجايي كوه از كلاس به انباري، همان علت اصلي ايجاد شگفتي است كه در مكانيزم شعر روي مي‌دهد و ديگر چندان ربطي به نگاه‌هاي اجتماعي شاعر ندارد .

شما را به خدا نترسيد از من

كه تلفن مي‌كنم تيمارستان

تا بيايند اين خط‌هاي ديوانه را ببرند

آخر اين خط‌ها هيچ وقت به آخر نمي‌رسند

تند مي‌روند بالا

بعد فكر مي‌كنند

گيسوي دختري كولي‌اند

كه مي‌توانند خراب كنند همه چيز را

تبديل شدن خط به گيسو، شدت تغييري را كه عشق در نگاه آدم‌هاي سودازده ايجاد مي‌كند، در اين شعر آنقدر استوار نشانمان مي‌دهد كه با اين استواري مي‌توان (( همه چيز را )) خراب كرد . عشق، اگرچه عامل سودازدگي مي‌تواند باشد و مالاً افسرده شدن اين شعر اما آنچه كه مدنظر من است، همان اتفاقي است كه در شعر روي داده است . يعني حركت از خط به سمت گيسو و اين هم اشارتي به فرآيند خلق شعر است كه در آن خط به گيسو تبديل مي‌شود و هم نشان دادن اين فرآيند روي زمينه‌ي حرف‌هاي سودازده‌ي من شاعرانه است . پس اين شعر اگر افسرده است – جداي از نگاه خراب‌كننده‌ي عشق كه البته افسرده‌كننده است – ما را ارجاع مي‌دهد به يك تبديل، تا در پس تخريب خط و تبديل آن به گيسو، تخريب گيسو و تبديل آن به يك ويرانگر تمام عيار را مشاهده نماييم . و البته از ديگر سو، اين خط‌ها هم مي‌توانند خط‌هاي مثلاً يك شعر نگاشته شده باشند و ما را ببرند به سمت و سوي فرديتي شاعرانه و از آن طرف هم خط‌هاي تلفن باشند كه رويكردي اجتماعي را با هيچ وقت به آخر نرسيدنشان و حركت تندشان به سمت بالا به رخ ما مي‌كشاند .

شب اول

نه تختي كه شانه‌هاي خالي تو پر شود

نه پدر .

زنجير نمي‌كنم، بلند مي‌افتي

توي خوابي كه از بي‌خوابي پرستار مي‌گذرد .

راهرو بودم

سيگار و قدم‌‌هايي كه از تپشت تاب برمي‌داشت

و پرستاري كه قاطي سرنگ و گزارش دلتنگي

مي‌گويد دكتر !

آب را رنگ فرشته مي‌خواهد

قول مي‌دهد

باران بيشتري قاتق غزل ناتمام ديشبش كند .

 

شب اول

ويلچر و ون گوگ

با پزشكي كه از پله‌هاي زنانه وارد مي‌شد

تا بگويد

اين صبح پادگان نظامي دارد

بلند نشوي

از موهاي من آبشار بروبي .

در آن كارها اگر حركت و تبديل و تغيير و هراس، به وجودآورنده‌ي آن افسردگي است در اين شعر، ثبات عامل است . اما اين ثبات و سكون در حركت سطرها است كه به وجود مي‌آيد . و اين ناسازه‌اي است كه البته با فضاي وهم‌آور شعر نيز كاملاً سازگار است . شعر از شب آغاز مي‌شود و در صبح به انجام مي‌رسد . اما اين حركت به علت عدم تغيير در درون شب، عاري از حركت است . يعني شب، تبديل به صبح شده است اما هنوز شب است چون اين تغيير، دروني شده‌ي شب نيست . و اين را پزشك درست تشخيص داده است . براي همين از بيمار مي‌خواهد كه به خطا نيفتد و اشتباهاً به هواي آبشار طلايي خورشيد صبح به آبشار گيسوانش نياويزد . اين سكون مثل همان يخ كه در ابتداي اين نوشته از آن ياد شد، اين شعر محيط را افسرده كرده است . اما اين سكون به گونه‌اي ديگر نيز در اين شعر نموده مي‌يابد . هر دو پاره‌ي شعر، با عبارت (( شب اول )) شروع مي‌شود، اين يعني اينكه در پس زمينه، شب به حركت خود ادامه خواهد داد . حركتي كه شب‌هاي دوم و سوم و بعدي را نيز به دنبال خواهد داشت . از طرف ديگر اما شروع هر دو پاره با عبارت شب اول آن هم در فضايي كه اتفاقاتي روي مي‌دهد كه الزاماً ويژه‌ي يك شب نيستند، نشان دهنده‌ي ايستايي و سكون شب است . آيا اين شب ساكن به نوعي با شب بلند فراق در مكالمه نيست . فراق از پدر، از موهاي همچون آبشار و حتي از تختي كه شانه‌هاي خالي را پر كند به عوض آبشاري كه بايد پر مي‌كرد لابد شانه‌اي خالي را در يك شرايط امن و سالم . و آيا اين صبحي كه قرق است با صبح دروغ در مكالمه نيست، كه گويي از حركت – زمان تهي مي‌شود و در شعر با تعبير (( نه پدر )) ، مثل آن است كه از Father time نيز تهي گرديده است تا بر خلاف اين انگاره‌ در دوره ي رنسانس ، پرده از حقيقت برندارد و فقط اسمي باشد از صبح، بي‌روشنايي و در انتها تنها چيزي كه باقي مي‌گذارد،‌شعري است افسرده .

محيط، هادي : من پسري ساده براي بهار هستم، انتشارات نيم‌نگاه، تهران، چاپ اول، بهار 1380

 

 

[ پرپرونكا ]