سندي مومني
شايد بهتر باشد ابتدا انتظارم را از شعر بگويم و اينكه شعر چه مفهومي برايم دارد .
و اما قبل تر از آن براي درد دل با كسي كه بهتر از من شعر را مي داند‘ نگراني ام را بگويم از آشفته بازاري كه در فصل شاعري ماست و چوب حراجي كه به كلماتش خورده و خطرات تازه نفسي كه گرد وخاكي بر سر كلمات حسي خود راه انداخته اند . كه بيا و ببين . براي همين ها و همين نا شاعري هاست كه امنيت شعر به خطر افتاده است .
تعصب من شايد از خيلي دقت پيش از اين كه شعرهايمان اين قدر پرت و گنگ و نا صميمي بشود ‘ بوده و خواهد ماند . از آن وقت كه فروغ را شناختم و شاملو را فرياد زدم و اگر دستم مي رسيد كه نمي رسيد و نخواهد رسيد هركه را اين دو نمي شناخت قرباني كلماتشان مي كردم كه آهاي مردم ‘ شعر معجزه است . در برهوتي كه تمام سراب ها ‘بن بستهاي دنياي ماشيني ما هستند با اين ترافيك عجيب با اين بي حوصلگي كش دار ‘ شعر است كه لطيف ‘ تازه و پر نشاط مي گويد .
شعر يعني نفس و شعر يعني زندگي اگر سياه است دوستش داشته باشيم و اگر سفيد است كفني اش كنيم به تن مان براي دوري از كرم ها و سوسك هاي سياهي كه مي خواهند گوشت هاي تن مان را ذره ذره بجوند و . . . بگذريم .
و اما " من پسري ساده براي بهار هستم "
شعر چهارم ديوانگي ‘ دختر كولي و ترس ‘همه چيز را خراب مي كنند . مثل فكر گيسوي دختر و روان بود و مثل داستاني برايم ماجرا داشت .
شعر اول و سلام بر فاصله ي ميان ما ‘ خون دعا كردن با چشم هاي منتظر زمستان و بهار آن هم قشنگ بود . يكي به بهار مي رسد و فقط يكي. آن هم كه وقت شكوفه شدنش رسيده باشد .
شعر دهم و خط زلزله روي مشق هايي كه معلم باشي مي فهمي چقدر لرزانند . با مهرباني و شروع شدن زمين از پشت قفس قناري همه قشنگ بود چون فصل ‘ فصل درد بود و من هميشه چيدن رسيده ها را در كلمات ‘ خوشمزه چشيده ام .
شعر پانزدهم چقدر بزرگ آرزو مي كنيم وقتي بخواهيم معلم باشيم و اين يعني هشدار صميمي شعر پانزدهم
شعر هيجدهم پر از قشنگ ترين ها . سقوط ‘ مخ ‘تهوع ‘هفت و
سي و پنجم غربي
يعني چه ؟!
" جنايت و مكافات "
شعر بيست و يكم صميمي و روان و باز داستان داشت . ماجراي پسرك و مردان داخل آمبولانس ‘ داستان نگاه پسرك بود به خانه اي ؟ به كي ؟
شعر بيست وهفتم و سي و يكم پر از ريتم و شعر.
شعر سي و پنجم تازه بود . با آدم هاي قديمي و حرف هاي قبلا زده شده و اتفاق هاي قبلا به وقوع پيوسته كه هميشه مي ماند . فروغ ‘ جنگ ‘ مرگ و عشق هاي نگفته .
بي تعارف حرف آخر
اين ها همه سليقه شخصي من بود از دوست داشتني هاي من پسري ساده براي بهار هستم . كه البته به واسطه ناآگاه بودنم و نفهميدنيهاي زيادش ببخشيد .
همه شعرها را شاعرانه نوشته ايد . اي كاش آهنگشان مليح تر و دم دست تر بود . و اينكه شعر معجزه است را با اعتقاد به پيش گويي كلمات اراده كنيد دركارهايتان تا بشود شعرتان را زمزمه كرد ‘ فراموش نكرد و خستگي را با آهنگش از ياد برد .
خبرهاي تا ابد شاد شاعر بودنتان كنار حافظيه و كهنه شدنتان كنار هيچ بيمارستاني مبارك باد تا هميشه و براي همه .
بن بست هاي آدمي با شعر دريچه مي شود به سبز
بي انتها و دريايي كه آسمان را هر صبح متولد
مي كند و هيچ غروبي در هيچ حرفش نمي ميرد كه
شعر هميشه زنده است .
اميد كه خداوند قشمت كند كلماتتان فرشته محبوب خداوند باشند بي مرگ . . .
|