<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پرپرونكا</title>
	<atom:link href="http://parparoonaka.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://parparoonaka.com</link>
	<description>هنر شاد نوشتن. در حستجوي آنم.</description>
	<lastBuildDate>Sat, 06 Mar 2010 14:05:25 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.3</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/123</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/123#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 20:48:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/123</guid>
		<description><![CDATA[این همه شعر عاشقونه می نویسم چرا هیشکی عاشق نمی شه؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این همه شعر عاشقونه می نویسم چرا هیشکی عاشق نمی شه؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/123/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/116</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/116#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Mar 2010 15:50:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/116</guid>
		<description><![CDATA[گاهی می خواهی به جای راه رفتن ، بدوی. قدم هایت را مثل رقص روی پیاده رو بگذاری و برداری. توپی را توی حلقه بیندازی. چیزی را به هوا پرت کنی و دوباره بگیری. صاف بایستی و بخندی به هیچی. اصلا هیچی.
.
می خواهی بزرگ نباشی.
.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی می خواهی به جای راه رفتن ، بدوی. قدم هایت را مثل رقص روی پیاده رو بگذاری و برداری. توپی را توی حلقه بیندازی. چیزی را به هوا پرت کنی و دوباره بگیری. صاف بایستی و بخندی به هیچی. اصلا هیچی.</p>
<p>.<br />
می خواهی بزرگ نباشی.</p>
<p>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/116/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/111</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/111#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 19:32:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/111</guid>
		<description><![CDATA[درباره این دنیا چی بهت گفتم:
یا دنبال چیزی هستی  یا داری ازش فرار می کنی.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درباره این دنیا چی بهت گفتم:<br />
یا دنبال چیزی هستی  یا داری ازش فرار می کنی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/111/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/108</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/108#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 17:51:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/108</guid>
		<description><![CDATA[.
وقتی کسی تصمیم می گیره  بره ، حتی اگه نره دیگه اینجا نیست.
.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>.</p>
<p>وقتی کسی تصمیم می گیره  بره ، حتی اگه نره دیگه اینجا نیست.</p>
<p>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/108/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/104</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/104#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 07:55:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/104</guid>
		<description><![CDATA[به اینکه چطور یه آدم می تونه مسیر زندگی ات رو عوض کنه.
به اینکه چطور یه نفر می تونه شادت کنه.
چطوری یه نفر می تونه یه حس جدید رو بهت بده.
همیشه  نشستیم تا یه نفر دیگه بیاد این کارا رو واسه ما بکنه.
به جای اینکه خودمون تصمیم بگیریم که روی پای خودمون بایستیم
به اینکه ها&#8230;زندگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به اینکه چطور یه آدم می تونه مسیر زندگی ات رو عوض کنه.<br />
به اینکه چطور یه نفر می تونه شادت کنه.<br />
چطوری یه نفر می تونه یه حس جدید رو بهت بده.<br />
همیشه  نشستیم تا یه نفر دیگه بیاد این کارا رو واسه ما بکنه.<br />
به جای اینکه خودمون تصمیم بگیریم که روی پای خودمون بایستیم<br />
به اینکه ها&#8230;زندگی مون رو حروم کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/104/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/101</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/101#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 09:19:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/101</guid>
		<description><![CDATA[.
حلقه ی لب هایم تنگ ِِِگوش های توست
.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>.</p>
<p>حلقه ی لب هایم تنگ ِِِگوش های توست</p>
<p>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/98</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/98#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 17:53:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/98</guid>
		<description><![CDATA[هرچه بیشتر تو زندگیه اونایی که کاری فکری کردن، اونایی که چیزی نوشتن ،ساختن بیشتر غور می کنم می بینم همه شون افسرده، غمزده،و دپرس بودن اولین نتیجه ای که می گیرم اینه حتمامن بی فکرم دیگه.
اما واقعا نمی دونم خدا چرا این همه انرژی را به من داده که نمی تونم یه جا بنشینم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هرچه بیشتر تو زندگیه اونایی که کاری فکری کردن، اونایی که چیزی نوشتن ،ساختن بیشتر غور می کنم می بینم همه شون افسرده، غمزده،و دپرس بودن اولین نتیجه ای که می گیرم اینه حتمامن بی فکرم دیگه.<br />
اما واقعا نمی دونم خدا چرا این همه انرژی را به من داده که نمی تونم یه جا بنشینم، ساکت باشم، اذیت نکنم؟<br />
احساس می کنم هر چی سنم بالاتر میره این شور و هیجان آگاهانه تر و تثبیت شده تر می شه.<br />
بعضی وقتا می گم می تونست تقسیم کنه بین چند نفر<br />
می گم اگه نمی فهمیدم که این انرژی رو دارم راحت تر بودم حالم داره از این همه آلفا که متصاعد می کنم به هم می خوره.می خوام کنترلشون کنم. اما نمی دونم چه طوری. این روزا یه دفعه همشون را آزاد می کنم. و بعد هیچی ندارم. و می رم تو خودم. و فکر می کنم. و فکر می کنم.<br />
شاید من تظاهر به شادی می کنم و در در واقع آدم غمناکی هستم. شاید ادای خوشحالی را در میارم.<br />
اساسا اگر هم که تظاهر باشه آن قدر تکرار شده که از تصنع فاصله گرفته و برای خودم دیگه به باور تبدیل شده .<br />
واقعا نمی دانم اگر روزی مجبور شم بین این سرخوشی و هنر اندوهبار یکی را انتخاب کنم، چه کنم .<br />
فعلا باید یه جا را به هم بریزم. اینجوری نمی شه. تا بعد&#8230;<br />
زیر نویس:<br />
۱٫اونوقتا که تازه  فیلم تایتانیک اومده بود کشتی که داشت غرق می شد یه عده نوازنده داشتند همین جور می زدن و می خوندن. گفتم عجب آدم باحالیه این کامرون.  چند سال بعد که داشتم درباره کشتی واقعیه تایتانیک می خوندم دیدم این تصویر را جمیز کامرون دقیقا از آنچه در آن کشتی اتفاق افتاده گرفته یعنی یه تصویر  عینی تاریخی. اینجا بود که با اون آدما حال کردم. و آرزو کردم مثل اونا بشم.<br />
۲٫ تو یکی از کتابای زمان دبیرستان یه قصه بود که مردی در چاهی در حال افتادن است که در آن چاه پر از مار و عقرب است. دستش را به بوته ای گرفته که موش ها دارن ریشه هاش را می جوند . حالا این آدم می بیند بغل دستش یه کندوی عسله انگشت می زنه و از شیرینی آن می چشه و لذت می بره معلممون می گفت عجب آدم احمقی و بعد می نشست و ساعت ها درباره آن توضیح می داد. الان فهمیدم چه معلم های احمقی داشته ام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/98/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/95</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/95#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 08:28:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/95</guid>
		<description><![CDATA[یه نفر که حالش خوب باشه می تونه حال خیلی ها رو خوب کنه
یه نفر که خوشحالیش را بروز بده می تونه یه گروه را خوشحال کنه.
خوشحالم که
خوشحالم
می خواستم همین را بگم
دنده را عوض کن
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه نفر که حالش خوب باشه می تونه حال خیلی ها رو خوب کنه<br />
یه نفر که خوشحالیش را بروز بده می تونه یه گروه را خوشحال کنه.<br />
خوشحالم که<br />
خوشحالم<br />
می خواستم همین را بگم</p>
<p>دنده را عوض کن</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/95/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parparoonaka.com/archives/90</link>
		<comments>http://parparoonaka.com/archives/90#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 20:58:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پرپرونکا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://parparoonaka.com/archives/90</guid>
		<description><![CDATA[بیتا: من دلم می خواست به جای یه آدم، دوتا، سه تا، چهار تا&#8230;. یه عالمه بودم.
مادر: نه اینکه خیلی تحفه ای.
بیتا: نه، برای اینکه اونقدر خوشبختم که دلم می خواست همه جا پر از خودم بود!
بیتا ۱۳۵۱
نوشته گلی ترقی
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیتا: من دلم می خواست به جای یه آدم، دوتا، سه تا، چهار تا&#8230;. یه عالمه بودم.<br />
مادر: نه اینکه خیلی تحفه ای.<br />
بیتا: نه، برای اینکه اونقدر خوشبختم که دلم می خواست همه جا پر از خودم بود!<br />
بیتا ۱۳۵۱<br />
نوشته گلی ترقی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://parparoonaka.com/archives/90/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
