نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده | ۳ نظر »

به اینکه چطور یه آدم می تونه مسیر زندگی ات رو عوض کنه.
به اینکه چطور یه نفر می تونه شادت کنه.
چطوری یه نفر می تونه یه حس جدید رو بهت بده.
همیشه  نشستیم تا یه نفر دیگه بیاد این کارا رو واسه ما بکنه.
به جای اینکه خودمون تصمیم بگیریم که روی پای خودمون بایستیم
به اینکه ها…زندگی مون رو حروم کرد.

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده | ۸ نظر »

.

حلقه ی لب هایم تنگ ِِِگوش های توست

.

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده | ۷ نظر »

هرچه بیشتر تو زندگیه اونایی که کاری فکری کردن، اونایی که چیزی نوشتن ،ساختن بیشتر غور می کنم می بینم همه شون افسرده، غمزده،و دپرس بودن اولین نتیجه ای که می گیرم اینه حتمامن بی فکرم دیگه.
اما واقعا نمی دونم خدا چرا این همه انرژی را به من داده که نمی تونم یه جا بنشینم، ساکت باشم، اذیت نکنم؟
احساس می کنم هر چی سنم بالاتر میره این شور و هیجان آگاهانه تر و تثبیت شده تر می شه.
بعضی وقتا می گم می تونست تقسیم کنه بین چند نفر
می گم اگه نمی فهمیدم که این انرژی رو دارم راحت تر بودم حالم داره از این همه آلفا که متصاعد می کنم به هم می خوره.می خوام کنترلشون کنم. اما نمی دونم چه طوری. این روزا یه دفعه همشون را آزاد می کنم. و بعد هیچی ندارم. و می رم تو خودم. و فکر می کنم. و فکر می کنم.
شاید من تظاهر به شادی می کنم و در در واقع آدم غمناکی هستم. شاید ادای خوشحالی را در میارم.
اساسا اگر هم که تظاهر باشه آن قدر تکرار شده که از تصنع فاصله گرفته و برای خودم دیگه به باور تبدیل شده .
واقعا نمی دانم اگر روزی مجبور شم بین این سرخوشی و هنر اندوهبار یکی را انتخاب کنم، چه کنم .
فعلا باید یه جا را به هم بریزم. اینجوری نمی شه. تا بعد…
زیر نویس:
۱٫اونوقتا که تازه فیلم تایتانیک اومده بود کشتی که داشت غرق می شد یه عده نوازنده داشتند همین جور می زدن و می خوندن. گفتم عجب آدم باحالیه این کامرون. چند سال بعد که داشتم درباره کشتی واقعیه تایتانیک می خوندم دیدم این تصویر را جمیز کامرون دقیقا از آنچه در آن کشتی اتفاق افتاده گرفته یعنی یه تصویر عینی تاریخی. اینجا بود که با اون آدما حال کردم. و آرزو کردم مثل اونا بشم.
۲٫ تو یکی از کتابای زمان دبیرستان یه قصه بود که مردی در چاهی در حال افتادن است که در آن چاه پر از مار و عقرب است. دستش را به بوته ای گرفته که موش ها دارن ریشه هاش را می جوند . حالا این آدم می بیند بغل دستش یه کندوی عسله انگشت می زنه و از شیرینی آن می چشه و لذت می بره معلممون می گفت عجب آدم احمقی و بعد می نشست و ساعت ها درباره آن توضیح می داد. الان فهمیدم چه معلم های احمقی داشته ام.

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده | ۲ نظر »

یه نفر که حالش خوب باشه می تونه حال خیلی ها رو خوب کنه
یه نفر که خوشحالیش را بروز بده می تونه یه گروه را خوشحال کنه.
خوشحالم که
خوشحالم
می خواستم همین را بگم

دنده را عوض کن

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده | ۵ نظر »

بیتا: من دلم می خواست به جای یه آدم، دوتا، سه تا، چهار تا…. یه عالمه بودم.
مادر: نه اینکه خیلی تحفه ای.
بیتا: نه، برای اینکه اونقدر خوشبختم که دلم می خواست همه جا پر از خودم بود!
بیتا ۱۳۵۱
نوشته گلی ترقی

تچر آی تی